يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقهها، جايزه بهترين غله را به دست ميآورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقهمند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش ميداد و آنان را از اين نظر تأمين ميكرد. بنابراين، همسايگان او ميبايست برنده مسابقهها ميشدند نه خود او!
كنجكاويشان بيشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.
كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه ديگر ميبرد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان ميدادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعههاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصولهاي مرا خراب نكند!»
همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقههاي بهترين غله را برايش به ارمغان ميآورد.
“گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم”
روزی یک قهرمان مشهور ورزش تنیس به خاطر خون آلودهای که در جریان یک عمل جراحی دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامههایی از طرفدارانش دریافت کرد.
یکی از طرفدارانش نوشته بود چرا خدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟ او در پاسخش نوشت:در دنیا ۵٠ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز میکنند. ۵ میلیون نفر یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کنند. ۵٠٠ هزار نفر تنیس را در سطح حرفهای یاد میگیرند. ۵٠ نفر به مسابقات جهانی راه پیدا میکنند. چهار نفر به نیمه نهایی میرسند و دو نفر در فینال.... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدایا چرا من؟
و امروز هم که از این بیماری رنج میبرم نیز نمیگویم خدایا چرا من؟
پی نوشت
الهی نه خرسندم نه صبور
الهی نه رنجورم نه مهجور
الهی . با تو اشنا شدم از خلایق جدا شدم
|
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم …! گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش میشد به تو نزدیک شوم … گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتم: معلوم است که دوست دارم من را ببخشی …! گفتم: با این همه گناه… آخر چه کار میتوانم بکنم؟ گفتم: دیگر روی توبه ندارم ... گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ گفتم: یعنی باز بیام؟ باز من را میبخشی؟ گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این کلام کم می آورم! آتشم میزند ذوبم میکند ؛ عاشق میشم! … توبه میکنم ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار میتو انم بکنم؟ |
مرکز خریدی اعلام کرد که زنان می توانند به آنجا بروند و همسر ایده آل خود را بخرند !
اما شروط انتخاب و خرید اینها بودند :
در این مرکز پنج طبقه ، هرچه به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد؛
اما اگر در طبقه ای را باز می کردند ، باید از همان طبقه مرد مورد نظر را انتخاب می کردند
و درضمن اگر به طبقه بالاتر می رفتند دیگر اجازه برگشت به طبقه قبلی را نداشتند !
هرشخصی هم فقط یک بار میتوانست از این مرکز استفاده کند ... !!!
دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند
روی در اولین طبقه نوشته بود : این مردان شغل و درآمد ، خانه و ماشین معمولی دارند !
دختری که تابلو را خوانده بود گفت : خب ، بهتر از کار نداشتن یا خونه و ماشین نداشتن است
ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چه جوری هستند !
روی در طبقه دوم نوشته بود : این مردان شغل عالی با درآمد و حقوق بالا، خانه مجلل و ماشین
مدل بالا دارند ، در کار منزل هم کمک می کنند !!!
دختربا شوق گفت : هووووم! طبقه بالاتر چه جوریه...؟!!
روی در طبقه سوم نوشته بود : این مردان شغل عالی با درآمد و حقوق بالا، خانه مجلل و ماشین
مدل بالا دارند ، خوشگل و خوشتیپ هستند ، در کار منزل هم کمک می کنند !!!
دخترها با هیجان و یکصدا گفتند : واااای ! چقدر وسوسه انگیزه ، ولی بریم بالاتر!!!
روی در طبقه چهارم نوشته بود : این مردان شغل عالی با درآمد و حقوق بالا، خانه مجلل و
ماشین مدل بالا دارند ، خوشگل و خوشتیپ هستند، در کار منزل هم کمک می کنند ، ارث زیادی
هم به آنها خواهد رسید !!!
خوشحالی آنها قابل توصیف نبود ، نگاهی به هم کردند و با اشتیاق بسیار زیادی گفتند :
وااااااااااااااااای چقدر خوب ! پس چه چیزی ممکنه تو طبقه آخر باشه ؟!!!
پس با هم و دو پله یکی به طبقه پنجم رفتند...
روی در طبقه پنجم نوشته بود : این طبقه فقط برای این است که ثابت کند شما خانمها هیچوقت
راضی نمی شوید !!! ممنون که به مرکز ما آمدید ، روز خوبی برایتان آرزومندیم
در اداره محل خدمتم ابلاغی به من دادند تا به مدرسه مورد نظر بروم آدرس مدرسه راپرسیدم و رفتم وقتی جلو در مدرسه رسیدم تعجب کردم هیچ شباهتی به مدرسه نداشت خانه مسکونی را اجاره کرده بودند در حیاط دانش اموزان کمی نشسته بودند احساس عجیبی به من دست داد وارد شدم در دفتر بسته بود در زدم با صدای بفرمایید در را باز کردم سلام کردم مدیر مدرسه بعد از احوالپرسی به من خوش آمد گفت و مرا به همکاران معرفی نمود و گفت : من منتظرتان بودم دیروز از آموزش اداره به من اطلاع دادند ......
زنگ تفریح بود با صدای زنگ همکاران به کلاس رفتند من ماندم و مدیر ایشان نیز سال اولشان بود به محض ورود مدیر این مدرسه سه کلاس با چهل تا دانش اموز شده بودند .
به غیر از کلاس چند ساعتی را به عنوان همکاری با مدیر به من داده بودند چون تعداد دانش اموزان این مدرسه کم بودند و معاون و دفتر دار و حتی مستخدم نداشتند .
مدیر مدرسه برنامه کلاسی ام را به من دادند و گفتند امروز شما همکاری با دفتر دارید و فردا کلاس. برای من توضیح می دادند و من با دقت گوش میکردم . چشمم افتاد به گوشه ای از دفتر که روی ان سماوری و چند تا استکان . ظاهرا به خاطر نداشتن مستخدم چایی در دفتر درست می شد .
مشغول پر کردن فرمی بودم که مدیر به من داده بودند که زنگ خورد . در دفتر باز شد و یکی از همکاران وارد شد نگاهی به من انداخت و به مدیر گفت : این مدرسه که ساعت خالی نداره این خانم امدند . باید می رفت روستا . سال اول که کسی نمی آید مرکز بخش . من الان سیزده ساله خدمت می کنم یعنی با شما هیچ فرقی ندارم . که ناگهان چشمشش افتاد به سماور و گفت : خانم چرا چایی درست نکردی . گفتم ببخشید با من هستید . بله با شماییم . احساس کردم مدرسه روی سرم خراب شد چی فکر می کردم چی شد . مدیر با ملایمت گفت : خانم ..... ایشان تازه امروز اولین روز استخدامی شان است شما چرا اینگونه برخورد می کنید برای تدریس زبان امده اند و چون ساعت این مدرسه کم است چند ساعتی را همکاری با دفتر دارند و مدیر از من عذر خواهی کرد و من تعجب زده به خودم گفتم مگه من ابلاغ چایی درست کردن دارم ..از ان روز هشت سال می گذرد ان همکار را می بینم و به ان خاطره هر دو می خندیم .
پی نوشت :
برخورد اول خیلی مهم است سعی کنیم همیشه بهترین راه ارتباطی را انتخاب کنیم .
در برخورد با همکاران و دوستان متواضع و خوشرو باشیم .
سعی کنیم الگوی خوبی برای کوچکتر ها باشیم .تا از زندگی لذت ببریم.
پس از احوالپرسی متوجه شدم که انها نیز همشهری ما هستند اسمش علیرضا بود سخت مشغول انجام دادن تکالیفش بود اگر چه شیمی درمانی دیگر برایش رمقی نگذاشته بود از من پرسید شما بچه دارید ؟
گفتم : آره عزیزم یک پسر دارم اما هنوز مدرسه نمیره . گفت: میدونید من پام چند روز پیش قطع شده ملافه را بالا زد و به من نشان داد لحظه دردناکی بود خودم را کنترل کردم و گفتم این که غصه نداره حتما دکترا یک راهی برات دارند .
سرش ر ا به طرف پنجره چرخاند و گفت: دیگه چه جوری فوتبال بازی بکنم آخه من فوتبال خیلی دوست دارم .( با خودم گفتم قربونت بشم دیگه ادامه نده ) اشک در چشمانم حلقه بست . پرستار مرا صدا زد تا داروهای مریضم را ببرم . وقتی برگشتم دیدم پدر علیرضا کلی اسباب بازی خریده و براش اورده ولی او اعتنایی به انها نداشت انگار منتظر بود .
رفتم کنار تختش و پرسیدم علیرضا منتظر کسی هستی ؟ گفت : از کجا فهمیدید ؟ گفتم : اخه من معلمم و معلما نگاه بچه هارو می دونند . با خوشحالی گفت : روز معلمو تبریک میگم . من منتظر معلمم هستم آقای ..... امروز میخاد بیاد پیش من . براش کادو خریدم . خودش زنگ زده و ادرس پرسیده . مطمئنم میاد .
پرستار به من گفت مریض شما همراه لازم ندارند و می تونید برید . در همین حین دیدم معلم علیرضا با سبدی از گل وارد شد . علیرضا خوشحال شد معلمش او را در اغوش گرفت و من یواش گریه میکردم بعد علیرضا تکالیفش را به معلمش نشان داد و ....................................... .
این خاطره ای بود از ۱۲ اردیبهشت سال ۱۳۸۵ الان نمی دونم علیرضا پشت میز مدرسه است یا پیش فرشته ها .
پ. ن
قدر لحظات خوب زندگبتان را که همراه با تندرستی است را بدانید .
همین الان برای شفای مریض ها از ته دل دعا کنید .
هوايم ابري است
دلم طوفاني
و زبانم خاموش
...
باز امشب گمانم كمي صبر بايدم
تا بيابان وجود
از سپيد ي سحر
شبنمي زايد ...